بابا به راحتي مي تواند ديگران را ببخشد. مثل گذاشتن مژه ها بر هم، و دوباره باز كردنشان. مثل راه رفتن توي هال خانه مان براي رسيدن به كنترل تلويزيون.بابا ديگران را مي بخشد و به طرز شگفت آوري، اين بخشيدن، كاملا به دلش مي چسبد و به او مزه مي دهد! مثل خوردن يك ليوان شربت خنك بعد از ورزش سنگين. مثل دوباره گوش دادن به آهنگ مورد علاقه ات بعد از سال ها.من ولي، به سختي مي بخشم. كاملا به سختي، و كاملا با درد و عذاب. همراه با جان كندن هاي فراوان؛ مثل دفع كردن يك سنگ كليه. مثل كشيدن درد زايمان.نمي دانم چه اتفاقي در روح آدم ها مي افتد كه مي توانند به همين راحتي ببخشند. نمي دانم چه مي شود و آدم ها به كدام درجه ي روحي مي رسند كه برايشان بخشيدن ديگران تا اين اندازه راحت و آسان و لذتبخش مي شود. نمي دانم!آرزو مي كردم اما، كه من مثل بابا بشوم. در تمام اين بيست و نه سال زندگي ام حتي يك بار نشنيده ام یکی از ماجراهاي كسي یا کسانی كه به او بدي كرده اند را برايم تعريف كند. كاملا برعكس من؛ كه همين حالا در بيست و نه سالگي ام اگر فرزندي داشتم، مي توانستم برایش ساعت ها از آدم هايي كه بهم بدي كرده اند حرف بزنم. همه ی آن ماجراهاي تلخي كه روحم را خراش داده اند دقیقا همچون همان لحظه ي اولي كه اتفاق افتاده اند، در ذهنم تازه هستند. کاملا زنده و با همه ی جزئیات.آرزو مي كردم مي توانستم مثل بابا باشم. كه هيچ چيز تلخي را با خودش حمل نمي كند. سبُكِ سبك، همچون يك پر در آسمان به پرواز در مي آيد و این طرف و آنطرف می رود و هیچ کدام از زخم هایی که آدم ها در طی سال ها به عمد به او زده اند، اذیتش نمی کند. هیچ وقت ندیده ام بنشیند یک گوشه و ناراحتی های زندگی اش را هی با خودش دور
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: شنبه
10 ارديبهشت
1401 ساعت: 12:28