خرید بک لینک
بابا به راحتي مي تواند ديگران را ببخشد. مثل گذاشتن مژه ها بر هم، و دوباره باز كردنشان. مثل راه رفتن توي هال خانه مان براي رسيدن به كنترل تلويزيون.بابا ديگران را مي بخشد و به طرز شگفت آوري، اين بخشيدن، كاملا به دلش مي چسبد و به او مزه مي دهد! مثل خوردن يك ليوان شربت خنك بعد از ورزش سنگين. مثل دوباره گوش دادن به آهنگ مورد علاقه ات بعد از سال ها.من ولي، به سختي مي بخشم. كاملا به سختي، و كاملا با درد و عذاب. همراه با جان كندن هاي فراوان؛ مثل دفع كردن يك سنگ كليه. مثل كشيدن درد زايمان.نمي دانم چه اتفاقي در روح آدم ها مي افتد كه مي توانند به همين راحتي ببخشند. نمي دانم چه مي شود و آدم ها به كدام درجه ي روحي مي رسند كه برايشان بخشيدن ديگران تا اين اندازه راحت و آسان و لذتبخش مي شود. نمي دانم!آرزو مي كردم اما، كه من مثل بابا بشوم. در تمام اين بيست و نه سال زندگي ام حتي يك بار نشنيده ام یکی از ماجراهاي كسي یا کسانی كه به او بدي كرده اند را برايم تعريف كند. كاملا برعكس من؛ كه همين حالا در بيست و نه سالگي ام اگر فرزندي داشتم، مي توانستم برایش ساعت ها از آدم هايي كه بهم بدي كرده اند حرف بزنم. همه ی آن ماجراهاي تلخي كه روحم را خراش داده اند دقیقا همچون همان لحظه ي اولي كه اتفاق افتاده اند، در ذهنم تازه هستند. کاملا زنده و با همه ی جزئیات.آرزو مي كردم مي توانستم مثل بابا باشم. كه هيچ چيز تلخي را با خودش حمل نمي كند. سبُكِ سبك، همچون يك پر در آسمان به پرواز در مي آيد و این طرف و آنطرف می رود و هیچ کدام از زخم هایی که آدم ها در طی سال ها به عمد به او زده اند، اذیتش نمی کند. هیچ وقت ندیده ام بنشیند یک گوشه و ناراحتی های زندگی اش را هی با خودش دور

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:28

مامان گفته بود، انقدر خودتو عذاب نده. آخرش اینه که میری استعفات رو میدی و خلاص.من فکر کرده بودم که چنین چیزی نشدنی است. وقتی مدیر بیمارستان بهم گفته می توانی ساعت 2 بعد از ظهر بروی خانه ات ولی مدیر خودم گفته ساعت 7 شب برو، وقتی بابا در حضور مدیر بیمارستان به مدیرم گفته من واسه دخترم یه کاری می خوام که تفریحی بیاد چیز یاد بگیره و زود بره خونه، و مدیرم هم گفته "باشه" اما دارد با من کار دیگری می کند، وقتی مدیرم زور می گوید و کارهای کاملا مسخره در ذهنش الکی مهم می شوند و دِدلاین های چرت و پرت برای کارها تعریف می کند و بعد زور می گوید که "همه رو تنبیه می کنم"، وقتی همه ی این اتفاق ها می افتد و من باز دارم به این شرایط ادامه می دهم.اما این بار فرق می کرد. مدیرم گفته بود، شب قدر هم نه. زود برگشتن به خانه و استراحت کردن هم نه.اولش گفتم می روم بیمارستان و کاری برای مردم می کنم و این خودش یک جور عبادت است. ولی دلم آنچنان آرام نشد. به خودم گفتم آهِ من از اینکه نمی توانم در مراسم شب قدر شرکت کنم و حسرتش می ماند به دلم، باشد گردنِ مدیرم که انقدر زورگوست. باز دلم آرام نشد.امروز صبح که سحری خوردنم تمام شد و می خواستم نماز بخوانم، سرم را گذاشتم روی مُهر و گفتم خدایا شب قدر. گفتم خدایا هیچ چیز هم نه؛ خدایا من بنده ی بد. من بنده ی به درد نخور و بنده ی خراب. ولی شب قدر. خدایا هیچ چیز نه، همه چیز هم بی هیچ چیز. ولی فقط شب قدر.گفتم خدایا این دو روز را آنچنان پیش ببر، که من بدون اینکه لازم باشد حرفی به مدیرم بزنم یا چیزی بگویم، بتوانم زود بروم خانه و آماده شوم برای مراسم احیا. به خودم گفتم می روم با مدیرم حرف می زنم. گفتم می روم برایش توضیح می دهم و بهش می گویم تو با درخواست های غیرمنطقی ات&n

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:28

روزهای اردیبهشت می گذرند و من به جای گشت و گذار در بهارِ طبیعت و لابد لذت بردن از درخت های شکوفه ی زده ی روستاهای اطراف تهران، چِپیده ام ذر یک بیمارستان توی یک دیتاسنتر، که هیچ پنجره یا روزنی به بیرون ندارد و اگر ساعت بزرگ روی دیوار نمی بود لابد هیچ وقت نمی فهمیدم الان چه ساعتی از روز است و ظهر شده که خورشید در وسط آسمان باشد یا در شُرُف غروب؛ ابرها از سمت مشرق می بارند یا از غرب آن.یک هفته ی طوفانی در محل کارم را سپری کرده ام. یک هفته ی وحشتناک بد، متلاطم، و پر از استرس و درگیری. در این هفته جمله هایی بی ارزش شنیده ام از آدم هایی که از نظر من چندان مهم نیستند اما هر کدام از آن جمله ها برای مدیرم همچون یک موج هفت متری در یک سونامی که محکم به صخره های لب ساحل برخورد می کند عمل کرده اند.همیشه به زنجیره ی معیوب اتفاقات در این بیمارستان فکر می کنم. همیشه.روزها اکثر وقتم صرف پیدا کردنِ دلیل برای اتفاقات عجیب و غریب این بیمارستان می شود و هیچ شبی نیست که فکر نکنم چطور می شود این زنجیره را قطع کرد؟ مدیرم آدم دهن بینی است و با شنیدن کوچکترین حرف، واقعا کوچکترین حرف از بی ارزش ترین و نا آگاه ترین و کم اهمیت ترین فرد توی بیمارستان کاملا به هم می ریزد و استرس می گیرد و انگار تمام دنیای امنِ او زیر و رو می شود. از آن طرف، مدیران سایر واحدهای بیمارستان، آدم هایی هُو چی و اغراق کننده اند که به هر مساله ای الکی جَو می دهند و بعضاً دروغ می گویند و واقعیت را جورِ دیگری جلوه می دهند. و مشکل اینجاست که مدیرم همه ی حرف های آن آدم ها را باور می کند.اکثر وقت ها فکر می کنم اگر مدیر واحد فلان، یک آدم بی شعور و خالی بند و جَوگیر نبود و فقط ک

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی